همش

لغت نامه دهخدا

همش. [ هََ ] ( ع مص ) نوعی از دوشیدن شیر. || گرد کردن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || فراهم آوردن. ( منتهی الارب ). || گَزیدن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || سخن بسیار گفتن. || در یکدیگر درآمدن. ( منتهی الارب ). || جنبش نمودن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
همش. [ هََ م ِ ] ( ع ص ) آنکه به انگشتان کارنیکو زودتر کند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

آنکه بانگشتان کار نیکو زودتر کند

جمله سازی با همش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هرچ آن جز ما بود در هم فکن چون فکندی بر همش در هم شکن

💡 همش رای روشن همش فرّ فرّخ همش‌ خلق‌ زیبا همش‌ خلق‌ نیکو

💡 هم از قبله سخن گوید هم از لات همش کعبه خزینه، هم خرابات

💡 چنین گفت کاین نوبر آورده جای همش گلشن و بوستان و سرای

💡 هم از ساعدش باز دولت رمید همش جغد بر بام قصر آرمید