لغت نامه دهخدا
نفس گویا. [ ن َ س ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) نطق ناطقه. ( یادداشت مؤلف ):
یکی گوید مر او را نفس گویا.( ویس و رامین ).
نفس گویا. [ ن َ س ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) نطق ناطقه. ( یادداشت مؤلف ):
یکی گوید مر او را نفس گویا.( ویس و رامین ).
نطق ناطقه. یکی گوید مر او را نفس گویا
💡 چو نور نفس گویا بر تن آید یکی جسم لطیف و روشن آید
💡 پدر و مادر جهان لطیف نفس گویا شناس و عقل شریف
💡 چو از تعدیل شد ارکان موافق ز حسنش نفس گویا گشت عاشق
💡 روح پاکش نفس گویا گشته اسم زاده زین عقل است بیپیوند جسم
💡 تا به چند ای کوهکن سختی کشی در بیستون؟ تیشه آتش نفس گویا به فرمان تو نیست
💡 الا ای ترجمان نفس گویا تویی کز تو نشد پوشیده مبدا