لغت نامه دهخدا
پورش. [رِ] ( اِ ) نفس. مرد: فانهم یسمون النفس پورش و معناه الرجل بسبب انها الحی فی الموجود. رجوع به ماللهند بیرونی ص 15 و 19 و 164 و 165 و 169 و 177 و 182 و 187 و 193 و 259 شود.
پورش. [رِ] ( اِ ) نفس. مرد: فانهم یسمون النفس پورش و معناه الرجل بسبب انها الحی فی الموجود. رجوع به ماللهند بیرونی ص 15 و 19 و 164 و 165 و 169 و 177 و 182 و 187 و 193 و 259 شود.
نفس مرد
💡 بنی پال بد کرد و پورش بسوخت همان آتش خیره خود بر فروخت
💡 چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه یکی پورش آمد چو تابنده ماه
💡 بدان پورش آرام بفزود و کام گرانمایه را کرد گرشساب نام
💡 بشد رستم آن دم بر نام اوی ز پورش خبر داد و از کام اوی
💡 ششم سال زان دخت قیصر چو ماه یکی پورش آمد همانند شاه