نابیخته
مترادفها
دستنخورده، بکر، سالم
متضادها
شکافته، شخم زده
لغت نامه دهخدا
نابیخته. [ ت َ /ت ِ ] ( ن مف مرکب ) که بیخته نشده باشد. مقابل بیخته. رجوع به بیخته شود، آرد نابیخته: آرد جو را نابیخته طعام ساختند و خوردند. ( انیس الطالبین ).
جمله سازی با نابیخته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هرگز نبرد کسی به بازار نابیخته گندم بهائی
💡 یک خشت درین بنا نیابی هموار نابیخته گل شدهست آری خاکش