فرامش کرده

لغت نامه دهخدا

فرامش کرده. [ ف َ م ُ ک َ دَ /دِ ] ( ن مف مرکب ) ازیادرفته. فراموش شده:
ز بس کآرد به یاد آن سیمتن را
فرامش کرده خواهد خویشتن را.نظامی.و رجوع به فرامش شود.

فرهنگ فارسی

از یاد رفته. فراموش شده

جمله سازی با فرامش کرده

💡 طوطی ما بس که مشغول تماشای خودست صائب آن آیینه سیما را فرامش کرده است

💡 آنچنان کز نقشها آیینه باشد بی خبر دیده حیران تماشا را فرامش کرده است

💡 سخت یاران را فرامش کرده ای دل به آلاچق همی خوش کرده ای

💡 کبر مقتاً را فرامش کرده اند تا چه باطل در خیال آورده اند

💡 از پریشانی فرامش کرده مادر طفل خویش بلکه رفته شیر هم از یاد طفل شیرخوار

💡 هر کسی گویند دارد نوبتی در آسیا آسمان چون نوبت ما را فرامش کرده است؟