لغت نامه دهخدا
دادکاری. ( حامص مرکب ) عمل دادکار. عدل. عدالت ورزی:
بکام و حلق رعیت ز دادکاری تو
رسیده شربت ِ انصاف خوشگوار تو باد.سوزنی.
دادکاری. ( حامص مرکب ) عمل دادکار. عدل. عدالت ورزی:
بکام و حلق رعیت ز دادکاری تو
رسیده شربت ِ انصاف خوشگوار تو باد.سوزنی.
عمل داد کار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مبادت به جز داد کاری دگر به از وی مدان یادگاری دگر
💡 کنیزک هر چند دست جنبانید به جایی نرسید و هرچند مالش داد کاری نگشاد. شنیدند که این ابیات می گفت ولیکن از آن پیر می نهفت:
💡 جهان گر تو را داد کاری بهدست مرا نیز دستی در این کار هست
💡 از حالت خود نشان نمی دانم داد کاری است به هم برشده تا خود چه کند