بلبله واژهای است که در فرهنگ فارسی به معنای بینظمی، شلوغی و یا گفتگویی بیهدف و بیمعنا به کار میرود. این کلمه به طور معمول در موقعیتهایی به کار میرود که افراد در حال صحبت در مورد موضوعاتی هستند که به نظر نمیرسد ارتباطی با یکدیگر داشته باشند. بلبله میتواند به توصیف شرایطی پر از هرج و مرج نیز اشاره کند، جایی که صداها و نظرات مختلف به طور همزمان در حال مطرح شدن هستند و شنونده را دچار سردرگمی میکنند. این واژه نه تنها به خود گفتار، بلکه به وضعیتهای اجتماعی و فرهنگی نیز اشاره دارد که در آن افراد به جای تمرکز بر یک موضوع خاص، به پراکندهگویی و بحثهای بیپایه و اساس روی میآورند. در واقع، بلبله نمادی از عدم تمرکز و نظم در گفتار و رفتار اجتماعی است که میتواند به چالشهای ارتباطی و درک متقابل منجر شود. استفاده از این واژه در مکالمات روزمره میتواند به خوبی نشاندهنده نگرش و احساسات افراد نسبت به وضعیتهای شلوغ و بیمعنی باشد.
بلبله
لغت نامه دهخدا
( بلبلة ) بلبلة. [ ب َ ب َ ل َ ] ( ع مص ) مصدر بِلبال است در تمام معانی. رجوع به بلبال شود.
بلبلة.[ ب َ ب َ ل َ ] ( ع اِ ) سخنی که فهمیده نشود. ( از منتهی الارب ). || درآویختن زبانها و مختلف شدن آن. ( منتهی الارب ). اختلاط لسانها. ( ناظم الاطباء ). || تفرق آرا و متاع. || سختی اندوه.( منتهی الارب ). اندوه و گرفتگی دل. ( برهان ). شدت اندوه. ( غیاث ). || وسوسه. ( منتهی الارب ). وسواس. ( غیاث ). وسوسه های صدر. ج، بَلابِل. ( ناظم الاطباء ). || مهره ایست سیاه در صدف. ( منتهی الارب ).
بلبلة. [ ب ُ ب ُ ل َ ] ( ع اِ ) کوزه ای که نایزه آن جانب سرش باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). کوزه بانایزه. ( دهار ).کوزه که لوله اش پهلوی گردن آن باشد. ( غیاث اللغات ).کوز که «بلبل » آن در کنار سرش باشد. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به بلبل شود. || آوند شراب. ( دهار ). || هودج زنان آزاد. ( منتهی الارب ). هودج حرائر. ( اقرب الموارد ). و رجوع به بلبله شود.
بلبلة. [ ب ُ ب ُ ل َ ] ( اِخ ) از زنان مغنی عصر اموی، و معاصر با جمیله سلمیه بوده است. ( از اعلام النساء ج 1 ص 141 از الاغانی ).
بلبلة. [ ب ُ ب ُ ل َ ] ( اِخ ) ( بنی... ) بطنی است از فهم، و نسبت بدان بُلبلی شود. ( از اللباب فی تهذیب الانساب ). و رجوع به بلبلی شود.
بلبله. [ ب ُ ب ُ ل َ / ل ِ ] ( از ع، اِ ) بلبلة. کوزه لوله دار. ( برهان ). ظرف آب لوله دار شبیه آفتابه. ( فرهنگ فارسی معین ). و رجوع بلبلة شود. || صراحی. ( غیاث اللغات ). آوند شراب. ( دهار ). کوزه شراب. ابریق می. صراحی. ( فرهنگ فارسی معین ):
بقدح بلبله را بسجود آور زود
که همی بلبل بر سرو کند بانگ نماز.منوچهری.ز می بلبله گونه گل گرفت
بم و زیر آوای بلبل گرفت.اسدی.دو دیده به خوبان مشکین کله
به بلبل دو گوش و به کف بلبله.اسدی.شراب روان شدن به بسیار قدحها و بلبله ها. ( تاریخ بیهقی ص 511 ).
دفتر پر کن ز فعل نیک که یکچند
بلبله کردی تهی به غلغل بلبل.ناصرخسرو.همچو بلبل لحن و دستانها زنند
چون لبالب شد چمانه و بلبله.ناصرخسرو.درخت شد دم طاوس و غنچه شد سر طوطی
ز حلق بلبله باید گشود خون کبوتر.سلمان.
فرهنگ معین
فرهنگ عمید
۲. گروهی را به هیجان آوردن و در آن ها ایجاد اندوه کردن.
۳. درهم و مخلوط شدن لسان ها.
۴. فاسد شدن آرا.
۵. (اسم ) سختی.
۶. (اسم ) اندوه.
نوعی ظرف لوله دار شراب که هنگام ریختن می صدایی از آن خارج می شد: شده بلبله بلبل انجمن / چو کبک دری قهقهه در دهن (نظامی۵: ۸۹۳ ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- کوز. لوله دار ظرف آب لوله دار شبیه آفتابه. ۲- کوز. شراب ابریق می صراحی. ۳- ظرفی که در آن قهوه جوشانند قهوه جوش. ۴- صدا و آواز صراحی هنگام ریختن می.
بطنی است از فهم و نسبت بدان بلبلی شود.