خدر در زبان فارسی به معنای نیکو و خوب است و همچنین در ادبیات اسلامی به عنوان لقب حضرت خضر (ع) شناخته میشود. این شخصیت در فرهنگهای مختلف به عنوان نماد حکمت و زندگی جاودان مطرح میشود. در برخی از متون، خضر به عنوان راهنمای انسانها در مسیر جستجوی حقایق و دانش معرفی شده است. این مفاهیم در ادبیات عرفانی و تصوف نیز جایگاه ویژهای دارند. حضرت خضر (ع) به عنوان یک شخصیت خاص در تاریخ مذهبی، ویژگیهایی چون علم غیبی، جاودانگی و تواناییهای خارقالعاده دارد. او به عنوان یک معلم و راهنما در سنتهای اسلامی و عرفانی شناخته میشود. داستانهای متعدد درباره ملاقات او با پیامبران و اولیای الهی، نشان از مقام والای او دارد. این ویژگیها باعث میشود تا حضرت خضر (ع) در دل مسلمانان و حتی غیرمسلمانان جایگاه ویژهای داشته باشد.
خدر
لغت نامه دهخدا
خدر. [ خ َ دَ ] ( ع مص ) سست گردیدن عضو و بخواب رفتن آن. ( از منتهی الارب ). یقال: خدر العضو خدراً. ( منتهی الارب ). سست شدن اندامها و در خواب شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ) ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ). || سست و گران شدن چشم از خاشاکی که در آن افتاده باشد. ( از منتهی الارب ). یقال: خدرت العین. ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ). || خشک کردن درخت. ( از دزی ج 1 ص 353 ). || کسل و کاهل گردیدن. ( از منتهی الارب ). منه: خدر جسمه او خدرت یده او رجله. ( از معجم الوسیط ). || پرده تاریکی برمکانی درافتادن اعم از جهت شب یا چیز دیگر. ( از معجم الوسیط ). || سخت شدن گرما و سرما. ( از منتهی الارب ). منه: خدر الحرو البرد. || بدان حد رسیدن گرما که باد نیز نوزد. ( از متن اللغة ).
خدر. [ خ َ دَ ] ( ع ص، اِ ) شب تاریک. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ). || سختی گرما و سرما. ( منتهی الارب ). || باران. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ). || ابر. ( از معجم الوسیط ). || ( اِمص ) سستی بینایی چشم یا گرانی چشم از چیزی که بدان افتد. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ). || کاهلی. خواب رفتگی دست و یا سستی اندام. ( منتهی الارب ). الضعف و الفتور یصیب البدن و الاعضاء کما یصیب الشارب قبل السکر. ( از متن اللغة ). المی است که گویی که آن عضو خفته است. ( ذخیره خوارزمشاهی ). سستی اندام و باطل شدن حس لمس. شیخ گوید: آن بیماریست آلی که در حس لامسه ایجاد میشود و آنرا آفتی است یا از حیث بطلان یا از حیث نقصان. بدان که بیشتر از متأخران خدر را فقط بنقصان حس اختصاص می دهند و در بعض انواع خدر آدمی احساس می کند که در عضوی که مبتلا بخدر است، حرکتی مانند حرکت مورچه در آن احساس میشود، چنانچه در بحر الجواهر ذکر گردیده شده است. ( از کشاف اصطلاحات فنون ). احساس مورمور اندامی از اندامهای بدن: اذاحل فی الادهان النافقه من الخدر و استرخاء الاعضاء و الفالج... نفع من هذا العلل. ( ابن بیطار ). در فلسفه ٔعلوم احساس را خَدَر گویند و آن یا عمومی است یا موضعی و نتیجتی از یک حال نفسانی. ( از معجم الوسیط ).
خدر. [ خ ِ ] ( ع اِ ) پرده برای دختران درگوشه خانه. ( از منتهی الارب ). ج، اخدار، خدور، اَخادیر. ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ). || جایگاهی که زن در آن باشد. ( از متن اللغة ). || پرده. ( از مهذب الاسماء ) ( از متن اللغة ). اخص موالید را که از خِدر غیب و مجرا بصحرا آورد. ( از سنائی در مقدمه حدیقه ). || هر آنچه بدیدن نیاید از خانه و جز آن. ج، اخدار، خُدور، اَخادیر. ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ). || چوب که بجامه درکشیده بر پالان شتر نصب کنند. ( منتهی الارب ). ج، اخدار، خدور، اخادیر. ( از متن اللغة ). || بیشه شیر. ( منتهی الارب ). ج، اخدار، خدور، اخادیر. ( از متن اللغة ) ( از معجم الوسیط ).
فرهنگ معین
(خِ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - پرده. ۲ - پرده ای که برای دختران و زنان در یک طرف خانه بزنند. ج. اخدار، خدور.
فرهنگ فارسی
از نامهای مردان است. مثل هر چه داری بخدره که خدر مرد خدا است این مثل را در مورد اشخاص عزیز بی جهت بکار برند.