گلوی

لغت نامه دهخدا

گلوی. [ گ ِ ] ( اِ ) کنگره ستون را گویند. ( آنندراج ).
گلوی. [ گ ُ / گ َ ] ( اِ ) گلو:
ز دیدار خیزد هزار آرزوی
ز چشم است گویند رژدی گلوی.ابوشکور ( لغت فرس ص 98 و 99 ).و رجوع به گلو شود.
- گلوی لب گرفتن؛ کنایه از خاموش گردانیدن. ( آنندراج ):
شریان ز پوست پر کن و بر کام تیغ نه
لب راگلو مگیر، ز قاتل امان مخواه.عرفی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

گلو

جمله سازی با گلوی

💡 قوی بدان سوی نمی کرد روی تا نرود در گلویِ او فروی

💡 که زد برگلوی تو تیر جفا؟ که آزرد از قتل تو مصطفی (ص)

💡 آواز گلوی بخت شوم آزست تو فتنه شده برین به آوازی

💡 خمار تشنگی رفت از سبویم گره شد آب تیغش بر گلویم

💡 چشم من چون گلوی کشته شد از خونین اشک تا فتادم به کف خیره کشی خونخواری

💡 آن گاه بیابند داد هر کس مظلوم بگیرد گلوی ظلام