کامجو
مترادفها
جویای، طالب، خواهان
لغت نامه دهخدا
کامجو. ( نف مرکب ) جوینده تمتع و عیش و عشرت. ( ناظم الاطباء ). رجوع به کامجوی شود:
وصل زن هرچند باشد پیش مرد کامجو
روح راحت را کفیل و نقد عشرت را ضمان.اوحد سبزواری.
فرهنگ معین
(ص فا. ) خوش گذران.
فرهنگ عمید
آن که در طلب آرزوی خود برآید، جویندۀ کام و مراد.
فرهنگ اسم ها
اسم: کامجو (پسر) (فارسی) (تلفظ: kamjo) (فارسی: کامجو) (انگلیسی: kamjo)
معنی: آن که به دنبال عیش و خوشی است
ویکی واژه
خوش گذران.
جمله سازی با کامجو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در سپهر دولت آمد کامجوی و کامران از شکار خسروی آن آفتاب خسروان
💡 شنیدهام به زنی گفت مرد بد عملی که نیست شوهر و مطلوب کامجو اینجاست
💡 متابعان هو کامجوی و بوالهوسند زعاشقان نسزد غیر راستی و درستی
💡 کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
💡 تاریخ آن قران طلبیدم ز عقل گفت بوسید کامجوی جهان شاه را رکاب
💡 محتشم از بهر فتح و نصرت آن کامجو لطف یزدان متفق به ایمن گفتار تو باد