پابست. [ ب َ ] ( ن مف مرکب ) پای بند. مقیّد. دل بسته. دلباخته:
شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی
پیوسته بدام دیگری پابستی.خیام.- پابست اَمری بودن؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن.
- پابست کسی بودن ( شدن )؛ دلباخته یا دلبسته کسی بودن یا شدن.
|| ( اِ مرکب ) بنیاد عمارت. ( غیاث اللغات ). پای بست. || محکم. ( غیاث اللغات ).
(بَ ) (ص مر. ) ۱ - مقید. ۲ - دلباخته. ۳ - (اِمر. ) کرسی ساختمان.
۱. [مجاز] پابند.
۲. [مجاز] کسی که علاقه مند به کاری یا چیزی باشد.
۳. [قدیمی، مجاز] مقید، گرفتار.
۴. (اسم ) [قدیمی] شِفته، بنیاد عمارت
پای بست، پابسته، مقید، گرفتاروپابند، وکسی، که علاقه مندبه کاری یاچیزی باشد، شفته وبنیاد
۱ - ( صفت ) پای بند پای بست مقید. ۲ - دلباخته. ۳ - ( اسم ) بنیاد عمارت پای بست
پای بند مقید
مقید.
دلباخته.
کرسی ساختمان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرغ دل در دام زلف او فتاد سر نهاد و مو به مو پابسته شد
💡 سرو آزاده من وحشت از آب و گل داشت کرد حیرانی رفتار تو پابست مرا
💡 گفتم بخرد کی بهمه بالا دست بر گوی که هستی بچه باشد پابست
💡 پابست شوم به کلی از دست شوم از دست شوم نیست شوم هست شوم
💡 دل در سر زلف تست پابست شده می بینم نام و ننگ از دست شده
💡 بر بام که دستک زن در دام که پابستید هر چند بزعم خود عیار و زبردستید