پابست

لغت نامه دهخدا

پابست. [ ب َ ] ( ن مف مرکب ) پای بند. مقیّد. دل بسته. دلباخته:
شیخی بزنی فاحشه گفتا مستی
پیوسته بدام دیگری پابستی.خیام.- پابست اَمری بودن؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن.
- پابست کسی بودن ( شدن )؛ دلباخته یا دلبسته کسی بودن یا شدن.
|| ( اِ مرکب ) بنیاد عمارت. ( غیاث اللغات ). پای بست. || محکم. ( غیاث اللغات ).

فرهنگ معین

(بَ ) (ص مر. ) ۱ - مقید. ۲ - دلباخته. ۳ - (اِمر. ) کرسی ساختمان.

فرهنگ عمید

۱. [مجاز] پابند.
۲. [مجاز] کسی که علاقه مند به کاری یا چیزی باشد.
۳. [قدیمی، مجاز] مقید، گرفتار.
۴. (اسم ) [قدیمی] شِفته، بنیاد عمارت

فرهنگ فارسی

پای بست، پابسته، مقید، گرفتاروپابند، وکسی، که علاقه مندبه کاری یاچیزی باشد، شفته وبنیاد
۱ - ( صفت ) پای بند پای بست مقید. ۲ - دلباخته. ۳ - ( اسم ) بنیاد عمارت پای بست
پای بند مقید

ویکی واژه

مقید.
دلباخته.
کرسی ساختمان.

جمله سازی با پابست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرغ دل در دام زلف او فتاد سر نهاد و مو به مو پابسته شد

💡 سرو آزاده من وحشت از آب و گل داشت کرد حیرانی رفتار تو پابست مرا

💡 گفتم بخرد کی بهمه بالا دست بر گوی که هستی بچه باشد پابست

💡 پابست شوم به کلی از دست شوم از دست شوم نیست شوم هست شوم

💡 دل در سر زلف تست پابست شده می بینم نام و ننگ از دست شده

💡 بر بام که دستک زن در دام که پابستید هر چند بزعم خود عیار و زبردستید

طلایی یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
ارین یعنی چه؟
ارین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز