نحوست. [ ن ُ س َ ] ( ع مص ) نامبارک و شوم بودن چیزی یا کسی. ( فرهنگ نظام ). نحوسة. || ( اِمص ) بداختری. نافرجامی. شآمت. بدبختی. نامبارکی. ( ناظم الاطباء ). ادبار. شومی. نحسی. نحوسة:
باد عمرت بی زوال و باد عزت بیکران
باد سعدت بی نحوست باد شهدت بی شرنگ.منوچهری.رجوع به نحوسة شود.
نحوسة. [ ن ُ س َ] ( ع مص ) بداختر گردیدن. ( منتهی الارب ). نحاسة. رجوع به نحوست و نحاسة شود. || ( اِمص ) بداختری. نافرجامی. ( آنندراج ). نحوست. رجوع به نحوست شود.
(نُ سَ ) [ ع. نحوسة ] (اِمص. )نامبارکی، شومی.
بداختر بودن، شومی، نامبارکی، بداختری.
بداختربودن، شومی، نامبارکی، بداختری
۱ - ( مصدر ) شوم بودن نامبارک بودن. ۲ - ( اسم ) شومی نامبارکی نحسی: لشکر اسلام بدست ادبارونحوست خاک برسرکفار پاشیدند.
نامبارکی، شومی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از نحوست هر زمانی دشمنانت را نفیر وز سعادت هر زمانی دوستانت را نقر
💡 سعادتی به همه عمر اتفاق افتاد نحوستی به عوض در برابر استادش
💡 حربهٔ اقبال گیر ساز ز طبعش فسان شو ز نحوست بری کن به سعادت مکان
💡 نام تو اوراق سعادت نبشت جاه تو الواح نحوست سترد
💡 بگذر ز سعادت و نحوست که مرا ناهید به غمزه کشت و مریخ به قهر
💡 دامن همت چنان در سطح هفتم چرخ کش کز غبار هر نحوست روی کیوان بستری