کلمه موفق به معنای هدایت شده، توفیق یافته و کامروا است. این واژه به افرادی اطلاق میشود که در دستیابی به اهداف یا مقاصد خود برنده بودهاند و به نوعی پیروزی یا کامیابی را تجربه کردهاند. به عبارت دیگر، فرد موفق کسی است که در یک امر خاص توفیق یافته و به مقصود خود رسیده است. این واژه میتواند در زمینههای مختلفی مانند تحصیل، کار، ورزش و زندگی شخصی به کار رود و نشاندهنده دستیابی به موفقیت و کامیابی در آن زمینه باشد. به طور کلی، موفق به حالتی اشاره دارد که در آن فرد یا گروهی به دلیل تلاش و کوشش خود توانستهاند به نتیجهای مثبت و رضایتبخش دست یابند.
موفق
لغت نامه دهخدا
موفق. [ م ُ وَف ْ ف ِ ] ( ع ص ) توفیق ده و کسی که ارشاد میکند و راهنمایی می کند و بهره مند می سازد و دستگیری می کند و یاری می دهد: واﷲالموفق المعین؛ خداوند عالم توفیق ده و راهنمای و یاری کننده است. ( ناظم الاطباء ). توفیق ده. ( غیاث ). توفیق دهنده. کامیاب کننده. توفیق بخش. ( از یادداشت مؤلف ): و هو سبحانه ولی ذلک و المتفضل والموفق. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 333 ). انه خیر موفق ومعین. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 217 ). واﷲ الموفق لاتمام ما فی نیتی بفضله و کرمه. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 275 ). واﷲالموفق لمایرضی. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 191 ).
موفق. [ م ُ وَف ْ ف َ ] ( ع ص ) توفیق یافته. ( ناظم الاطباء ). || کسی که پس از گمراهی به راه راست هدایت شده باشد. ( از تعریفات جرجانی ). رشید. هدایت شده. ( یادداشت مؤلف ). || دارای توفیق و آنکه هر کاری برای وی موافقت می کند و به آسانی دست می دهد و بختیار و سعادتمند و فرخنده. ( ناظم الاطباء ). کامکار. کامروا. کامگار. کامیاب. کامران. توفیق یافته. دست یافته. نایل. ( یادداشت مؤلف ):
به علم و عدل و به آزادگی و نیکخوی
مؤید است و موفق، مقدم است و امام.فرخی.ایا موفق بر خسروی که دیر زیی
به شکر نعمت زاید ز خدمت بسیار.ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی ).فرق میان پادشاهان مؤید موفق و میان خارجی آن است که پادشاهان چون دادگر... باشند طاعت باید داشت... ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 93 ).
جهان را چو فریدون گرفت و قسمت کرد
که شاه بد چو فریدون موفق اندر کار.
ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی چ دانشگاه مشهد ص 368 ).
زهی موفق و منصور شاه بی همتا
زهی مظفر و مشهور خسرو والا.مسعودسعد.
موفق. [ م ُ وَف ْ ف َ ] ( اِخ ) ابن علی هروی، مکنی به ابومنصور که در نیمه آخر سده چهارم و نیمه اول سده پنجم می زیسته است. او راست: کتاب معروف «الابنیة عن حقایق الادویة».
موفق. [ م ُ وَف ْ ف َ ] ( اِخ ) ابن احمدبن ابواسماعیل مشهور به اخطب خوارزم یا خطیب خوارزمی و مکنی به ابوالمؤید و رجوع به ابوالمؤید موفق... شود.
موفق. [ م ُ وَف ْ ف َ ] ( اِخ ) ابن محمدبن حسن خاصی خوارزمی، مکنی به ابوالمؤیدو ملقب به صدرالدین، عالم اصول و فقه و خلافیات و عارف به ادب و حسن انشاء. نسبت وی به خاص از دیه های خوارزم و تولد او به جرجانیه خوارزم به سال 579 و مرگ او به مصر در سال 634 هَ. ق. بود. از او آثاری بازمانده است که از آن جمله است: 1 - الفصول فی علم الاصول. 2 - شرح «الکلم النوابغ» زمخشری. ( از اعلام زرکلی ). و رجوع به ماده ابوالمؤید موفق بن احمد... شود.
فرهنگ معین
(مُ وَ فَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) کامروا، بهره مند.
(مُ وَ فِّ ) [ ع. ] (اِ فا. ) ۱ - مدد کننده. ۲ - به مقصود رساننده. ۳ - خدای تعالی.
فرهنگ عمید
توفیق یافته، کامروا، بهره مند.
فرهنگ فارسی
ابن علی هروی
توفیق یافته، کامروا، بهره مند
( اسم ) ۱ - مدد کننده. ۲ - بمقصود رساننده. ۳ - خدای تعالی.
ادریس الموفق ٠
فرهنگ اسم ها
اسم: موفق (پسر) (عربی) (تلفظ: movaffaq) (فارسی: موفق) (انگلیسی: movaffagh)
معنی: هدایت شده، توفیق یافته، کامروا، توفیق یافته در امری یا به مقصود رسیده، پیروز، توأم با موفقیت
فرهنگستان زبان و ادب
{achiever} [روان شناسی] ویژگی کسی که موفقیت کسب می کند
ویکی واژه
کامروا، بهره مند.
مدد کننده.
به مقصود رساننده.
خدای تعالی.
جمله سازی با موفق
💡 شب علی موفق آن شه دین رفت در خواب سوی خلد برین
💡 لشکرش زان ز کسر پشت نداد شد موفق به فتح جمله بلاد
💡 بر همه عالم موفق است بتیمار شفقت او پرورنده همه عالم
💡 حفظِ قرآن را بر دفعِ اَجانِب تازند یا موفق شده یا جانِ گرامی بازند
💡 شکر خدای کن که موفق شدی به خیر ز انعام و فضل او، نه معطّل گذاشتت