مرعوب

لغت نامه دهخدا

مرعوب. [ م َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از رعب. رجوع به رعب شود. ترسانیده. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). ترسانیده شده. ( غیاث ). ترسیده. هراسیده. ترسانده شده. ترسان. بیم زده. مذعور. بیم کرده شده. بیم داده شده. بیمناک: رعیت بلدان ازمکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب. ( گلستان ).
- مرعوب ساختن؛ ترساندن. بیم زده کردن. مذعور ساختن. مرعوب کردن. پر بیم کردن.بیم دادن.
- مرعوب شدن؛ ترسیدن. بیم زده شدن. مذعور گشتن. پر بیم گشتن.بیمناک گشتن.
- مرعوب کردن؛ مرعوب ساختن. ترساندن. بیم زده کردن. بیم دادن.

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) ترسیده.

فرهنگ عمید

ترسانیده شده، ترسیده.

فرهنگ فارسی

ترسیده، ترسانیده شده
( اسم ) ترسانده شده ترسیده جمع: مرعوبین.

ویکی واژه

ترسیده.

جمله سازی با مرعوب

💡 چوب از کف نه، مکن مرعوب، جان خلق را نیست در خور تلخی از شکر، درشتی از پرند

💡 همه مرعوب اجانب همه مغلوب طمع همه دلال اعادی همه حمال شرور

💡 بر فرخی آورد فشار آنچه مَصائِب او را نتوانست که مرعوب نماید

💡 بگویندش مباش این‌قدر مرعوب مهیا شوکه فردا می‌شوی خوب

💡 بر این جمعیت مرعوب گه کار «سلیمان بن محسن » شد علمدار

💡 مگذر از بیشه ما نیست گرت جرأت شیر که در اینجا نتوان با دل مرعوب گذشت