لغت نامه دهخدا
قیراندود. [ اَ ] ( ن مف مرکب ) قیراندوده. ( فرهنگ فارسی معین ):
نه هوایی کدر و گردآلود
بر وی از ابر یکی خیمه شوم
بسته اندر قفسی قیراندود
منظر دیده ز دیدار نجوم.( فرهنگ فارسی معین از بهار ).
قیراندود. [ اَ ] ( ن مف مرکب ) قیراندوده. ( فرهنگ فارسی معین ):
نه هوایی کدر و گردآلود
بر وی از ابر یکی خیمه شوم
بسته اندر قفسی قیراندود
منظر دیده ز دیدار نجوم.( فرهنگ فارسی معین از بهار ).
(اَ ) [ معر - فا. ] (ص مف. ) = قیراندوده: قیرمالیده، آغشته به قیر.
۱. هرچه به آن قیر مالیده باشند، قیراندوده، قیرمالیده.
۲. [مجاز] بسیار سیاه و تیره رنگ.
( صفت ) قیر اندوده: نه هوایی کدر و گرد آلود بروی از ابر یکی خیمه شوم. بسته اندر قفسی قیر اندود منظر دیده ز دیدار نجوم.
معرب
قیراندوده: قیرمالیده، آغشته به قیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دمیده از دم هر توپ دود قیراندود چنانکه باد سیاه ازگلوی اهریمن
💡 سودگر خفت و ز شب پاسی گذشت هم قفس، هم خانه، قیراندود گشت
💡 حالیا بر در سرای فقیر که به دو دولت است قیراندود
💡 مهر از شیون من وضع روش داده زیاد یا در صبح شب هجر تو قیراندود است
💡 سحابی قیرگون برشد ز دریا که قیراندود شد زو روی دنیا