لغت نامه دهخدا
صیرف. [ ص َ رَ ] ( ع ص ) مرد محتال و چاره گر تصرف کننده در کارها. ( منتهی الارب ). مرد محتال. ( دهار ). چاره گر. حیله گر. و رجوع به صیرفی شود. || درم سره کننده. ( منتهی الارب ). صراف. ( مهذب الاسماء ). صیرفی. رجوع به صیرفی شود.
صیرف. [ ص َ رَ ] ( ع ص ) مرد محتال و چاره گر تصرف کننده در کارها. ( منتهی الارب ). مرد محتال. ( دهار ). چاره گر. حیله گر. و رجوع به صیرفی شود. || درم سره کننده. ( منتهی الارب ). صراف. ( مهذب الاسماء ). صیرفی. رجوع به صیرفی شود.
(صَ رَ ) [ ع. ] (ص. )۱ - صراف. ۲ - حیله گر.
( صفت ) ۱ - صراف. ۲ - مرد حیله گر و تصرف کننده درکارها.
صراف.
حیله گر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ضمیر پاک تو آن صیرفی استادست که نقد هفت فلک را عیار بشناسد
💡 سوسن آزاد با بلبل استاد میگوید که ای مدعی کذاب و ای صیرفی قلاب
💡 وگر ز صیرفیان بود تنگدل، شاید کساد یافته از جهل همگنان گوهر
💡 نقد من ار بود دغل پاک بباز تو عمل در بر صیرفی برد زشت من و نکوی تو
💡 زری که صیرفی کان به درج کوه نهاد دری که گوهری بحر در دکان دارد