لغت نامه دهخدا
روان ساختن. [ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) روان کردن. روانه کردن. رجوع به روان کردن شود.
- روان ساختن کاری؛ روبراه کردن آن کار. انجام دادن آن کار:
بدین رای گشتند یکسر گوان
که این کار را زال سازدروان.فردوسی.
روان ساختن. [ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) روان کردن. روانه کردن. رجوع به روان کردن شود.
- روان ساختن کاری؛ روبراه کردن آن کار. انجام دادن آن کار:
بدین رای گشتند یکسر گوان
که این کار را زال سازدروان.فردوسی.
( ~. تَ ) (مص م. ) ۱ - فرستادن، روانه کردن. ۲ - جریان دادن، حرکت دادن.
( مصدر ) حرکت دادن عازم ساختن.
فرستادن، روانه کردن.
جریان دادن، حرکت دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به او راز خود را عیان ساختند به همراه خواجه روان ساختند
💡 زان که ز پای ملخ تحفه روان ساختن نزد سلیمان رواست در نظر خورده بین