لغت نامه دهخدا
بی مسمی. [ م ُ س َم ْ ما ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مسمی ) نامزد نشده: اسم بی مسمی؛ اسمی که دارای نامزد نباشد. ( ناظم الاطباء ). در تداول عامه، اسم بی مسمی بدان گویند که مطابق با حقیقت نباشد چون اسم کافور برای برزنگی که اسمی است بی مسمی.
بی مسمی. [ م ُ س َم ْ ما ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مسمی ) نامزد نشده: اسم بی مسمی؛ اسمی که دارای نامزد نباشد. ( ناظم الاطباء ). در تداول عامه، اسم بی مسمی بدان گویند که مطابق با حقیقت نباشد چون اسم کافور برای برزنگی که اسمی است بی مسمی.
نامزد نشده اسم بی مسمی اسمی که دارای نامزد نباشد. در تداول عامه اسم بی مسمی بدان گویند که مطابق با حقیقت نباشد چون اسم کافور برای برزنگی که اسمی است بی مسمی.
بی + مسمی
نامزد نشده: اسم بی مسمی؛ اسمی که دارای نامزد نباشد. در زبان عامیانه، اسم بی مسمی بدان گویند که مطابق با حقیقت نباشد.
💡 باز اندیشه را آشیانه دیگر پیش آمد و فکرت را بهانه دیگر در راه افتاد، گفتم مر این را سخن نامفهوم بسیار است و حکایات نامعلوم بیشمار، من خود از اسم بی مسمی می گریزم.
💡 بس نام نکوی بی مسمی دیدم از نام نکوی خویش در ننگ شدم