بی مسمی
مترادفها
بینام، بیعنوان، بینام و نشان
متضادها
مسمی، دارای نام
لغت نامه دهخدا
بی مسمی. [ م ُ س َم ْ ما ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مسمی ) نامزد نشده: اسم بی مسمی؛ اسمی که دارای نامزد نباشد. ( ناظم الاطباء ). در تداول عامه، اسم بی مسمی بدان گویند که مطابق با حقیقت نباشد چون اسم کافور برای برزنگی که اسمی است بی مسمی.
فرهنگ فارسی
نامزد نشده اسم بی مسمی اسمی که دارای نامزد نباشد. در تداول عامه اسم بی مسمی بدان گویند که مطابق با حقیقت نباشد چون اسم کافور برای برزنگی که اسمی است بی مسمی.
ویکی واژه
بی + مسمی
نامزد نشده: اسم بی مسمی؛ اسمی که دارای نامزد نباشد. در زبان عامیانه، اسم بی مسمی بدان گویند که مطابق با حقیقت نباشد.
جمله سازی با بی مسمی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 باز اندیشه را آشیانه دیگر پیش آمد و فکرت را بهانه دیگر در راه افتاد، گفتم مر این را سخن نامفهوم بسیار است و حکایات نامعلوم بیشمار، من خود از اسم بی مسمی می گریزم.
💡 بس نام نکوی بی مسمی دیدم از نام نکوی خویش در ننگ شدم
💡 در آن گزارش مرموز، به چندین حادثه بی مسمی اشاره شده بود که باعث ایجاد ابهام و نگرانی در میان افکار عمومی جامعه شد.
💡 نویسنده در بخش پایانی کتاب، از تجربههای بی مسمی خود در سفرهای دوردست صحبت کرده است که بسیار تأثیرگذار و عمیق هستند.
💡 آن سازمانهای بی مسمی که فعالیتهای خود را پنهانی انجام میدهند، معمولاً در مسیر شفافیت و پاسخگویی در برابر قانون حرکت نمیکنند.