لغت نامه دهخدا
بسطام. [ ب َ ] ( اِخ ) مولی صفوان بن امیه بود. و نام وی نسطاس نیز روایت شده. رجوع به الاصابة ج 1 ص 154 و نسطاس شود.
بسطام. [ ب َ ] ( اِخ ) طایفه ای از عشیره حسنوند ایل کرد پشتکوه. ( از جغرافیای سیاسی کیهان ص 63 ).
بسطام. [ ب َ ] ( اِخ ) ابن الجایتو. یکی از چهار پسر اولجایتو و در سن دوازده سالگی در موضع چمخال نزدیک بیستون در راه بغداد درگذشت. رجوع به تاریخ عصر حافظ ج 1 ص 27 و ذیل جامعالتواریخ رشیدی ص 70 شود.
بسطام. [ ب َ ] ( اِخ ) ابن قیس ( مقتول بحدود 10 هَ. ق. / 612 م. ) ابوصهبا بسطام بن قیس بن مسعود شیبانی بکری بزرگ شیبان و از مشهورترین سوارکاران عرب در جاهلیت بود چنانکه به سوارکاری وی مثل میزدند. او اسلام را درک کرد ولی اسلام نیاورد و عاصم بن خلیفه ضبی در جنگ شقیقه ( پس از بعثت پیامبر ) او را بکشت. رجوع به اعلام زرکلی ، بیان والتبیین ، المعرب جوالیقی ، کامل ابن اثیر، المرصع، عیون الاخبار، عقدالفرید و سمعانی شود.
بسطام. [ ب ِ ] ( اِخ ) ابن مصقلة ( 83 هَ. ق. / 702 م. ) ابن هبیرةالشیبانی. یکی از امرا و سرداران دلاور اسلام بود که بر ری فرمانروایی داشت. هنگام قیام ابن اشعث بسطام بر او وارد شد تا وی را یاری دهد چون ابن اشعث در دیر جماجم با حجاج می جنگید ربیعه را به بسطام سپرد و سرداری گروه قراء را که از جنگاورترین سپاهیان ابن اشعث بودند به وی واگذاشت و او همچون قهرمانان به جنگ پرداخت و سرانجام در جنگ مسکن ( محلی بر کنار نهر دجیل ) کشته شد. ( از اعلام زرکلی ).
بسطام. [ ب َ] ( اِخ ) ابوالحسن محمد. رجوع به بسطام ( پدر ) شود.
بسطام. [ ب َ ] ( اِخ ) ابوالعباس احمدبن محمدبن بسطام. رجوع به بسطام ( پدر ) شود.