لغت نامه دهخدا
جیلان. ( ع مص ) گرد برآمدن. ( منتهی الارب ). جول و جولة و جَوَلان. ( منتهی الارب ). رجوع به این کلمات شود. || ( اِ ) ج ِ جیل ، بمعنی گروهی از مردم. ( ذیل اقرب الموارد ). رجوع به جیل شود.
جیلان. ( اِ ) میوه ایست مانند کُنار که آنرا سنجد و سنجد گیلان نیز میگویند و بتازیش عناب خوانند و اصح با جیم فارسی چیلان است. ( شرفنامه منیری ). سنجد گرگانی. ( اسدی ). پستنک. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). پستانک. عبیر. ( حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ). غبیرا. ( اسدی ) :
سنجد جیلان بدو نیمه شده
نقطه سرمه بر او یک زده [ رده ].رودکی.نهاده زهر برِ نوش و خار هم برِ گل
چنانکه باشد جیلانش از بر عناب.بوطاهر ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).مانند یکی درخت جیلان
سرکرده که برگ و بر ندارد.سوزنی.
جیلان. ( اِخ ) معرب گیلان ،ولایتی است بعجم. ( منتهی الارب ). رجوع به گیلان شود.
جیلان. ( اِخ ) قومی از مردم فارس که از نواحی استخر به بحرین هجرت کردند و در آنجا به کشاورزی و حفر قنات و غرس اشجار پرداختند. ( معجم البلدان ). قومی ببحرین ترتیب داده کسری. ( منتهی الارب ). گروهی هستند در بحرین که کسری آنان را برای کاری تربیت کرد. ( ذیل اقرب الموارد از تاج العروس ).
جیلان. ( اِخ )دهی جزء بلوک اربعه دهستان مرکزی بخش میامی شهرستان شاهرود. جلگه ، معتدل و دارای 890 تن سکنه است. آب آن از قنات کهن شور و محصول آن غلات ، میوه جات ، پنبه ، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و کرباس بافی است.راه مالرو دارد. مزرعه سروخی که 10 تن سکنه دارد جزء این ده میباشد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3 ).