لغت نامه دهخدا
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری.فردوسی.برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند.فردوسی.بدو گفت امروز از ایدر مرو
که خوالیگری یافتستیم نو.فردوسی.به خوالیگریشان همی داشتند.اسدی ( گرشاسبنامه چ یغمائی ص 267 ).میکند خورشید و مه را کاسه پر تا می رود
در فضای مطبخ جودت ره خوالیگری.واله هروی ( از آنندراج ).