لغت نامه دهخدا
سه دیگر به نیکان ببخشید سیم
زن بیوه و کودکان یتیم.فردوسی.جوربر بیوه و یتیم خود مکن
ای ستمگر بر تن بیوه و یتیم.ناصرخسرو.خورشید خسروان که جهان را ز عدل او
همچون چراغ بیوه به هر خانه کدخدای.سوزنی.کیست فلک پیر شده بیوه ای
چیست جهان دردزده میوه ای.نظامی.تنگدستان ز من فراخ درم
بیوگان سیر و بیوه زادان هم.نظامی ( هفت پیکر ص 339 ).ستمدیده را دادبخشی کنی
شب بیوگان را درخشی کنی.نظامی.باغ خود را نچیده گل بیوه
برد سرهنگش ایزم و میوه.اوحدی.نیم شب کرد بر کریوه رود
دزد بر بام طفل و بیوه رود.اوحدی.در دین موسی چنین بوده است که چون کسی را اجل محتوم فرارسد و نسلی از او باقی نماند و زوجه اش یائسه نشده باشد برادرش زوجه او را بحباله نکاح خود درآورد و دو اثر براین مطلب مترتب بود یکی آنکه اموال و املاک میت از بین نمیرفت و دیگر اسم وی باقی میماند. ( از قاموس کتاب مقدس ). || مردی که زنش مرده باشد. ( از برهان ) ( ناظم الاطباء ) ( شرفنامه منیری ). گاه در مرد از زن مانده نیز اطلاق کنند. مرد بی زن. ( یادداشت مؤلف ).
بیوه. [ وَ / وِ ]( اِ ) دارویی است که برگ آن ببرگ کَبَر ماند اما خارندارد و ثمر آن به خیار شباهت دارد لیکن کوچکتر از آن باشد و آن را بعربی قثاءالبری خوانند و قثاءالحمار همان است. ( برهان ). دارویی شبیه به خیار که بتازی قثاءالحمار گویند. ( ناظم الاطباء ). نام داروئی است که برگ آن ببرگ کبر ماند اما خار ندارد و ثمر آن به خیار شباهت دارد لیکن کوچکتر از آن باشد. ( آنندراج ).