دکه

لغت نامه دهخدا

( دکة ) دکة. [ دَک ْ ک َ ] ( ع اِ ) اسم المرة است مصدر دک را به معنی یک بار کوفتن و ویران کردن. و رجوع به دَک شود: و حملت الارض و الجبال فدکتا دکةً واحدة. ( قرآن 14/69 )؛ و زمین و کوهها برداشته شوند و بهم زده شوند بهم زدنی یک بار.
دکة. [ دَک ْ ک َ ] ( ع اِ ) ریگستان هموار. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || دوکانچه برابر و هموار که بر وی نشینند. ( منتهی الارب ). دوکان. ( دهار ). بنائی که قسمت بالای آنرا مسطح کنند تا بر آن نشینند. ج ، دِکاک. ( از اقرب الموارد ). ج ، دِکک. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دَکّه شود.
دکة. [ دِ ک َ ] ( ع اِمص ) چربش گرفتگی. ( منتهی الارب ). اسم است از مصدر «ودک »، به معنی چرب شدن. ( از اقرب الموارد ). || ( ص ) چرب و چربی دار. ( ناظم الاطباء ).
دکة. [ دِک ْ ک َ ] ( ع اِ ) تحریفی است از «تکة» بمعنی بند شلوار. ( از اقرب الموارد ). رجوع به تِکّة شود.
دکة. [ دُک ْ ک َ ] ( ع اِ ) چیزی است که آنرا از «هبید» به معنی حنظل ، و آرد فراهم می آورند. و آن در صورتی است که آرد کم بیاید. ( از ذیل اقرب الموارد از تاج العروس ).
دکه. [ دَک ْه ْ ] ( ع مص ) «ههه » کردن درروی کسی. ( از منتهی الارب ). بوییدن بخار دهان کسی را. ( از اقرب الموارد ). نَکْه. و رجوع به نَکْه شود.
دکه. [ دَک ْ ک َ / ک ِ ] ( از ع ، اِ ) دکة. دکانک. دکانچه. دکان سرای. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). سکو.( برهان ). سکو، و آن جایی است که قدری از زمین همواررا مرتفع سازند و بر آن نشینند. ( لغت محلی شوشتر، نسخه خطی ). و رجوع به دکة شود : صفه این سرای آن است که در پایان کوه دکه ای ساخته است از سنگ خارا سیاه رنگ و این دکه چهارسو است ، یک جانب در کوه پیوسته است و سه جانب در صحراست و ارتفاع این دکه مقدار سی گز همانا باشد. ( فارسنامه ابن البلخی ص 126 ).در میان شهر آنجا که مثلاً نقطه پرگار باشد دکه ای انباشته برآورده است. ( فارسنامه ابن البلخی ص 138 ).
به ره بر یکی دکه دیدم بلند
تنی چند مسکین در آن پای بند.سعدی. || دکان :
گر برانی نرود ور برود بازآید
ناگزیر است مگس دکه حلوائی را.سعدی.- دکه آدم گری ؛ دکان بهم رسیدن آدمی که عبارت از انسان است. ( آنندراج ) :
با وجود هرزه گردیها که کردم نیست حیف
بر سر بازار دوران دکه آدم گری.

فرهنگ معین

(دَ ک ِ یا ک َ ) (اِ. ) بز کوهی ، تکه .
( ~. ) [ ع . دکة ] ۱ - دکان کوچک . ۲ - از ادات تمسخر و توهین .

فرهنگ عمید

۱. سکو، تختگاه.
۲. دکان کوچک.

فرهنگ فارسی

سکو، تختگاه، دکان کوچک، دکاک جمع
۱ - دکان کوچک . ۲ - سکو تختگاه .
به لغت زند و پازند زندان و محبس .

دانشنامه عمومی

دکه، دکه مطبوعاتی، باجه روزنامه فروشی یا کیوسک روزنامه فروشی، محلی برای توزیع جراید و مطبوعات محلی، ملی یا بین المللی است.
شرایط دایر کردن دکه مطبوعاتی در ایران عبارتند از: تابعیت ایران، داشتن معرفی نامه، دارا بودن سواد خواندن و نوشتن، نداشتن محکومیت کیفری که موجب سلب حقوق اجتماعی است، کارت پایان خدمت نظام وظیفه یا معافیت از خدمت و عدم اعتیاد. دکه ها اغلب اجناس دیگری مانند کیک، بیسکویت، آدامس، شکلات، آبمیوه و سیگار هم عرضه می کنند.

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] دَکّه مترادف سکو است. عنوان یاد شده در باب احیاء موات آمده است.
به بنای قدری مرتفع از سطح زمین برای نشستن، دکّه گویند.
احکام دکه
ساختن دکّه و مانند آن در راههای عمومی در صورتی که مزاحم آمد و شد رهگذران باشد جایز نیست. در جواز بنای آن در فرض وسعت راه و عدم اخلال به رفت و آمد مردم، اختلاف است؛ مگر آنکه بنای آن خارج از محدوده راه باشد، که در این صورت جایز است.
[ویکی الکتاب] معنی دَکَّةً: کوبیدنی سخت (از کلمه دکّ به معنی کوبیدن سخت و همچنین دفن)
ریشه کلمه:
دکک (۷ بار)

ویکی واژه

bancarella
bottega
دکة
دکان کوچک.
از ادات تمسخر و توهین.
بز کوهی، تکه.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم