لغت نامه دهخدا
راهداران و زعیمان ز نسا تا به رجال
بر ره از راه بران تو بخواهند جواز.فرخی.بر اثر وی خواجه علی میکائیل و قضاة و فقها و علما و زعیم و اعیان بلخ ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 292 ). نشست در مجلس عالی بحضور اولیای دولت... و زعیمان و بزرگان. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 311 ). بازعیم گفت ، بایدکه مجمزان بر اثر یکدیگر می آیند و دبیر احوال وی می نویسد که بیمار چه کرد و چه خورد. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 483 ). زعیم مجمزان گفت خداوند را سالهای بسیار بقا باد... ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 484 ).
زان مقام اندیش ، کانجا همسرند
با رعیت هم امیر و هم زعیم.ناصرخسرو.کف جوادتو گویی که خلق عالم راست
وکیل و معتمد روزی و کفیل و زعیم.سوزنی.بر عزم جانب سرخس اتفاق کردند تا به زعیم آن بقعه که به پسر فقیه معروف بود مستظهر شود.( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 225 ). ابوالحسن منیعی که زعیم مرو بود با خویشتن بردند. ( ترجمه تاریخ یمینی ایضاً ص 342 ). هیچ پادشاه بیگانه بر آن بقعه دست نیافته است مگر گشتاسب که زعیم ملوک و سر پادشاهان بود. ( ترجمه تاریخ یمینی ایضاً ص 408 ).
- زعیم الجیش ؛ بزرگ و پیشوای سپاه :
دی زعیم الجیش بودی ای لعین
واین زمان ناچیز و نامرد و مهین.مولوی.- زعیم الحجاب ؛ از القاب دربار سلاطین. بزرگ سراپرده داران. سرپرده داران. رجوع به همین کلمه شود.
- زعیم القوم ؛ وکیل و کسی که از جانب آنها سخن گوید. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
|| بیشتر در بلوچستان ، زارع و کشاورز. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( اصطلاح تصوف ) در علم فتوت زعیم آن بود که قوم اقتداء برأی او کنند و بر او لازم است که پیوسته فتیان را به مواعظ و نصایح و ذکر فضائل فتوت و شرایط آن تعهد کند. ( نفائس الفنون ). || ( اصطلاح نجوم ) خداوند خط را گویند یعنی صاحب خانه و مثلثة و حد وجه و شرف... ( از کشاف اصطلاحات الفنون ).