لغت نامه دهخدا
ز سنگ و ز گچ ساخته وز رخام
وز آن گوهری کش ندانیم نام.فردوسی.صدوشصت بالای زرین ستام
دو پیل از سپیدی چو کوه رخام.اسدی.ره کوشک یکسر ز ساده رخام
زمین مرمر و کنگره عود خام.اسدی.گرت خوش آمد طریق این گروه
پس به بیشرمی بنه رخ چون رخام.ناصرخسرو.وگرنه همچوفلان و فلان ز بیشرمی
به پیش خلق رخان چون رخام باید کرد.ناصرخسرو.منگر به مَثَل جز از ره عبرت
رخساره زشت چون رخامش را.ناصرخسرو.نباشد به قیمت چو سیم سپید
اگرچه سپید است و روشن رخام.ناصرخسرو.آنگاه سلیمان بفرمود تا ستونها برآورند از چل گز از سنگ رخام. ( قصص الانبیاء ص 175 ). و از جمله آن دو ستون که در پیش درگاه بودست مربع است و از سنگی سپید کردست مانند رخام و در همه پارس ازآن سنگ هیچ جای نیست. ( فارسنامه ابن بلخی ص 126 ). و زمین آن [ جامع دمشق ] از رخام رنگ در رنگ درافکندند و روی دیوارها همچنین رخام و ستونهای رخام بغایت نیکو. ( مجمل التواریخ و القصص ).