دست نشانده

لغت نامه دهخدا

دست نشانده. [ دَ ن ِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دست نشان.نهالی که به دست کشته باشند. || گماشته. مأمور. منصوب. || مطیع. فرمانبردار. تحت فرمان . تحت الحمایه : دولتهای دست نشانده انگلیس آزادی خود را بدست آورده اند.

فرهنگ معین

( ~. نِ دِ ) (ص مف . ) فرمانبردار، تابع .

فرهنگ عمید

کسی که به ارادۀ شخص دیگر به کاری گماشته شده یا به مقامی رسیده و تابع و فرمانبردار او باشد، دست نشان، دست نشین.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - کسی که دیگری او را بکار یا مقامی گماشته باشد . ۲ - تابع فرمانبردار . ۳- دولتی که تابع سیاست دولتی قوی است .
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم