لغت نامه دهخدا
سخن لنگر و بادبانش خرد
به دریا خردمند چون بگذرد.فردوسی.ز بهر سنگی چندین هزار خلق خدای
به قول دیو فروهشته بر خطر لنگر.فرخی.گران حلم او در سبک عزم اوست
به هر کشتئی در بود لنگری.منوچهری.بر موج بحر فتنه و طوفان جور و جهل
چون باد خوش وزنده و کشتی ولنگرند.ناصرخسرو.عالم چو یکی رونده دریا
سیاره سفینه طبع لنگر.ناصرخسرو.این یکی کشتی است کو را بادبان
آتش است و خاک تیره لنگر است.ناصرخسرو.آباد بر آن شهر که وی باشد دربانش
آباد بر آن کشتی کو باشد لنگر.ناصرخسرو.این جهان بحر است و ما کشتی و عدلش لنگر است
چون بشورد بحر کشتی را سکون لنگر دهد.امیر معزی.بدان صفت که شود غرق کشتی زرین
به طرف دریا چون بگسلد از او لنگر.انوری.لنگی است صلاح پای لنگر
تا کشتی سرگران نجنبد.خاقانی.حرمت برفت حلقه هر درگهی نکوبم
کشتی شکست منت هر لنگری ندارم.خاقانی.رهواری سفینه چه بینی که گاه غرق
بهر صلاح لنگی لنگر نکوتراست.خاقانی.از سر زانو کشتی و ز دامان لنگر
بادبانشان ز گریبان به خراسان یابم.خاقانی.هم در این غرقاب عزلت خوشترم کز عقل و روح
هم سبک چون بادبانم هم گران چون لنگرم.خاقانی.کشتی می داشت ساقی ، ما به جان لنگر زدیم
گفتی از دریای هستی مرگ معبر ساختیم.خاقانی.