هور

لغت نامه دهخدا

هور. [ هََ ] ( ع مص ) تهمت نهادن بر کسی در کاری. || گمان بردن به چیزی. || بازگردانیدن از چیزی. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || برانگیختن کسی را برچیزی. ( منتهی الارب ). || کشتن قومی را و بر روی درافتادن قوم بر یکدیگر. || نصیحت کردن به غرض. || استوار کردن چیزی را. || بر زمین زدن. || شکستن بنا را. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || شکسته و ویران شدن بنا. ( منتهی الارب ). فروریخته شدن. ( ترجمان القرآن ). ریهیده شدن. ( زوزنی ) ( تاج المصادر ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِ ) دریای خرد که به ریزش آب به بیشه ها و مانند آن فراخ گردد. ج ، اهوار. || گله گوسپندان بدان جهت که از کثرت بعضی بر بعضی می افتد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
هور. ( ع مص ) تهمت نهادن بر کسی در کاری. ( منتهی الارب ). هَور. رجوع به هَور شود.
هور. ( اِ ) نامی است از نامهای آفتاب. ( برهان ). خور. خورشید. شمس. شارق.ذکاء. شید. بیضا. سور ( سانسکریت ). مهر :
خداوند ماه و خداوند هور
خداوند روز و خداوند زور.فردوسی.به نیروی یزدان که او داد زور
بلند آفریننده ماه و هور.فردوسی.بدان گهی که هور قیرگون شود
چو روی عاشقان شود ضیای او.منوچهری.تن پیل و یاقوت رخشان چو هور
زبرجدش خرطوم و دندان بلور.اسدی.ز عکس می زرد و جام بلور
سپهری شد ایوان پر از ماه وهور.اسدی.گیر که گیتی همه چنگ است و نای
گیر که گیتی همه ماه است و هور.انوری.درآن رخنه از نور تابنده هور
نگه کرد سر تا سرین ستور.نظامی.سروش درفشان چو تابنده هور
ز وسواس دیو فریبنده دور.نظامی.باد تا بر سپهر تابد هور
دوستت دوستکام و دشمن کور.نظامی.بتابد بسی ماه و پروین و هور
که سر برنداری ز بالین گور.سعدی.نور گیتی فروز چشمه هور
زشت باشدبه چشم موشک کور.سعدی. || بخت و طالع. ( برهان ). اختر. اقبال. روز :
ز بیژن فزون بود هومان به زور
هنر عیب گردد چو برگشت هور.فردوسی.به هور هندوان آمد خزینه
به سنگستان غم رفت آبگینه.نظامی.- شبگیر هور ؛ ظاهراً صبحگاه مقارن طلوع خورشید :

فرهنگ معین

۱ - (اِ. ) آفتاب ، خورشید. ۲ - ستاره ، بخت ، طالع .

فرهنگ عمید

۱. خورشید، آفتاب: نور گیتی فروز چشمهٴ هور / زشت باشد به چشم موشک کور (سعدی: ۱۲۸ ).
۲. ستاره.
۳. بخت، طالع: ز بیژن فزون بود هومان به زور / هنر عیب گردد چو برگشت هور به یکبارگی تیره شد هور تو / کجا شد چنان مردی و زور تو (فردوسی: ۴/۵۲ ).

فرهنگ فارسی

خورشید، آفتاب، خور، ستاره وبخت طالع هم گفته شده
( اسم ) درختی از تیر. فرفیون که خاص آمریکای مرکزی است که شیره ای بسیار سمی دارد و چنانچه ترشحات این گیاه حتی بمقدار کم در جریان آب نهرها وارد شود آب را سمی می کند و از این جهت افراد بومی جهت شکار ماهیها از آن استفاده میکنند میو. این گیاه کپسولی شکل است و پس از رسیدن در موقع شکفتن کپسول صدای شدیدی مشابه باصدای طپانچه ایجاد میکند و دانه های نبات و حتی قطعات آنرا بمسافت زیادی پرتاب میکند .
تهمت نهادن بر کسی در کاری

فرهنگ اسم ها

اسم: هور (دختر) (اوستایی، فارسی) (تلفظ: hur) (فارسی: هور) (انگلیسی: hur)
معنی: خورشید، مهر، خور، از شخصیتهای شاهنامه، نام دانایی پرهیزکار در زمان بهرام گور پادشاه ساسانی

دانشنامه عمومی

هور (سوئد). شهر هور ( به سوئدی: Höör ) در بخش هور در کشور سوئد واقع شده است. جمعیت این شهر ۱۲۲۹٫۵۳ نفر است.
هور (فرعون). هور فرعونی در دودمان سیزدهم بود. نام او در فهرست پادشاهان تورین به صورت او - ایب - رع آمده است. او به احتمال زیاد در حوالی سال ۱۷۲۳ پیش از میلاد تنها برای مدت کمی فرمانروا بوده و فرصتی برای ساخت هرم نداشته است.
بیشتر اطلاعات دربارهٔ هور از آرامگاه او در دهشور که در نزدیکی هرم آمنمهات سوم واقع است، به دست آمده است. این گور در هنگام کشف به صورت بسیار خوبی باقی مانده بود و هنوز تابوت چوبین شاه در آن وجود داشت. به همراه تابوت، یک تندیس، مقداری جواهرات و ظروف کانوپیک، دو سنگ یادبود، و چندین شی دیگر وجود داشتند.
در نزدیکی گور شاه، گور دست نخوردهٔ «دختر شاه» نوب هتپتی خرد قرار داشت. او به احتمال زیاد دختر تنی شاه یا اینکه دختر تنی شاه آمنمهات سوم بوده است.

دانشنامه آزاد فارسی

هور (Hor)
(یا: طور هارون) در عهد عتیق، قله ای از جبل سَعیردر سرحد اَدومیه(اعداد ۲۰: ۲۲؛ ۳۳: ۳۷). یکی از اتراقگاه های بنی اسرائیل در مسیر پیچاپیچ سفرشان در بیابان شد، چون اَدومیانبه ایشان اجازۀ عبور از سرزمین شان را ندادند. در این منزلگاه بود که هاروندرگذشت (۳۳: ۳۷).
هور (جغرافیا). رجوع شود به:خور

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی حُور: سفیدان (جمع حوراء است و "حور عین " به معنای زنانی است که سفیدی چشمانشان بسیار سفید ، و سیاهی آن نیز بسیار سیاه باشد ، و یا به معنای زنانی است که دارای چشمانی درشت چون چشم آهو باشند . )
تکرار در قرآن: ۲(بار)
سقوط. انهدام. «هارَ الْبِناءُ: اِنْهَدَمَ وَ سَقَطَ» متعدی نیز به کار رفته است انهیار نیز به معنی انهدام است در نهج البلاغه خطبه 2 فرموده: «و خُذِلَ الْایمانُ فَانْهارَتْ دَعائِمُهُ» ایمان مخذول شد و ستونهایش ساقط گردید. . یا آنکه ساختمانش را در کنار گودال ساقط شونده بنا کرده و آن را به آتش جهنم ساقط نموده است «هار» اسم فاعل و به معنی ساقط شونده است. از این لفظ فقط دو مورد در قرآن یافته است.

ویکی واژه

نژادی قدیم و سفیدپوست، هوریان. برین گونه تا تیره شد جای هور ..... همی بود بر دشت هر گونه شور (شاهنامه).
وئور: مصدر فعل زدن، بزن.
آفتاب، خورشید. خور.
ستاره بخت، طالع.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم