لغت نامه دهخدا
چونکه قبضی آیدت ای راهرو
آن صلاح تست آیس دل مشو.مولوی.|| زمختی و انقباض. || کوتاهی. || تعدی و زبردستی. || ( اِ ) رسید. ترده رسید. سند رسید. ( ناظم الاطباء ). نوشته برای مالی. سند که دریافت مالی را حکایت کند. ج ، قبوض.
قبض. [ ق َ ب َ ] ( ع اِ ) این فَعَل به معنی مفعول است یعنی به پنجه گرفته. ( منتهی الارب ). گویند: دخل مال فلان فی القَبَض ؛ ای فیما قُبِض من اموال الناس. ( منتهی الارب ).
قبض. [ ق َ ] ( ع اِمص ) در اصطلاح عروض زحاف و آن انداختن حرف پنجم ساکن است چنانکه در بحر هزج یای مفاعیلن را بیندازند و مفاعلن گویند و در بحر تقارب از فعولن نون را بیندازند و فعول گویند. ( ناظم الاطباء ).
قبض. [ ق ُب ْ ب َ ] ( ع اِ ) جانوری است که به سنگ پشت ماند. ( منتهی الارب ). جانوری مانا به سنگ پشت. ( ناظم الاطباء ).