لغت نامه دهخدا
چو رانی نباید سپردن به گام
بود راندن تعبیه بی نظام
نقیبان ز دیدن بماندند کند
که ایشان همیشه نباشند غند .عنصری ( از فرهنگ اسدی ). || ( اِ ) گروه. ( ناظم الاطباء ). || فراهم آوردن چیزی. ( از برهان قاطع ).
- غند شدن ؛ غند گشتن. رجوع بهریک از این دو ترکیب شود.
غند. [ غ َ / غ ُ ] ( پسوند ) ( مزید مؤخر امکنه ) در هرمزغند و مانند آن. رجوع به هرمزغند شود.