لغت نامه دهخدا
خلاشه. [ خ َ ش َ / ش ِ ] ( اِ ) خار و خاشاک. ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرای ناصری ) ( آنندراج ):
دست بگشاده چو برقی جسته ای
وز خلاشه پیش ورغی بسته ای.شیخ عطار ( از انجمن آرای ناصری ).|| سکان کشتی. || جهاز. || چوب باریکی که بدان دندان را پاک کنند. ( ناظم الاطباء ). خلال دندان.