قذی

لغت نامه دهخدا

قذی. [ ق ِ ذا ] ( ع اِ ) خاک باریک. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). ج، اقذاء و قُذی. ( منتهی الارب ).
قذی. [ ق َ ذا ] ( ع مص ) بیرون انداختن چشم خاشاک و خم را. ( منتهی الارب ). رجوع به قَذْی ْ شود.
قذی. [ ق َ ذا ] ( ع اِ ) خاشاک. || خاشاک چشم. || خاشاک که در شراب افتد. || ریم و خون که از زهدان ناقه و جز آن رود پیش و پس زادن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || ( اِمص ) خواری و ستم. ( منتهی الارب ). گویند: هو یغضی علی القذی؛ او خاموش میماند در خواری و ستم. ( منتهی الارب ). || ( مص ) بیرون انداختن چشم خاشاک و خم را. || سپیدی افکندن بز از زهدان هنگام خواهانی گشن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
قذی. [ ق َذْی ْ ] ( ع مص ) بیرون انداختن چشم خاشاک و خم را. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). گویند: قذت العین قَذیا و قَذَیانا و قُذیاو قَذی ً؛ بیرون انداخت چشم خاشاک و خم را. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). و رجوع به ماده فوق شود.
قذی. [ ق ُ ذی ی ] ( ع مص ) بیرون انداختن چشم خاشاک و خم را. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قَذْی ْ شود. || ( ع اِ ) ج ِ قِذی ̍. ( منتهی الارب ). رجوع به قذی شود.
قذی. [ ق َ ] ( ع اِ ) زنان را باشد چنانکه مذی مردان را. کل ذکر یمذی و کل انثی تقذی. ( منتهی الارب ).
قذی. [ ق َ ذی ی ] ( ع ص ) رجل قذی العین؛ مردی که در چشم او خاشاک افتاده باشد. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(قَ ذا ) [ ع. ] (اِ. ) خاشاک ج. اقذاء.

فرهنگ فارسی

( اسم ) خاشاک جمع: اقذائ.
مردی که در چشم او خاشاک افتاده باشد

ویکی واژه

خاشاک
اقذاء.

جمله سازی با قذی

💡 علی الخصوص دیاری که بود پیشه او چو عاشقان بوصول و چو ناقه ها بقذی

💡 ابا حسن أیقنت حُبَک منقذی ولو بذنوب الخلق کنت محاسِبا

💡 ففی صدرنا نار و فی عیننا قذی و فی عیشنا نغض و فی مائنا کدر

نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
اوج یعنی چه؟
اوج یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز