لغت نامه دهخدا
ذونسب. [ ن َس َ ] ( ع ص مرکب ) صاحب نسب. || صاحب اصلی شریف و نجیب:
گویم آنگاه بیارید یکی باده ناب
یاد بادملکی ذوحسبی ذونسبی.منوچهری.ای ذونسب به اصل در و ذوفنون بعلم
کامل تو در فنون زمانه چو یک فنی.منوچهری.
ذونسب. [ ن َس َ ] ( ع ص مرکب ) صاحب نسب. || صاحب اصلی شریف و نجیب:
گویم آنگاه بیارید یکی باده ناب
یاد بادملکی ذوحسبی ذونسبی.منوچهری.ای ذونسب به اصل در و ذوفنون بعلم
کامل تو در فنون زمانه چو یک فنی.منوچهری.
(نَ سَ ) [ ع. ] (ص مر. ) دارای اصلی شریف، صاحب نسب عالی.
صاحب نسب، دارای اصل شریف.
صاحب نسب.
دارای اصلی شریف، صاحب نسب عالی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای ذونسب به اصل خود و ذوفنون به علم کامل تو در فنون زمانه چو یک فنی