لغت نامه دهخدا
شدم پیر بدین سان تو هم خود نه جوانی
مرا سینه پرانجوخ و تو چون خفته کمانی.رودکی.پیر فرتوت گشته بودم سخت
دولت تو مرا بکرد جوان.رودکی.از او بستد آن جوهر آنگه جوان
بدو گفت کای بانوی بانوان.فردوسی.جوانی بکردار تابنده ماه
بنزدیک رستم ورا دستگاه.فردوسی.که رامشگری دارم آنجا جوان
نوازنده رود و آرام جان.فردوسی.زبان برگشاد اردشیر جوان
چنین گفت کای کارکرده گوان.فردوسی.تعلقم بحیاتست وقت پیری بیش
که مفت باخته ام موسم جوانی را.کلیم ( از آنندراج ).گردد اگر از شادی وصل تو جوان پیر
اندوه فراق تو کند پیر جوان را.یغما ( از آنندراج ). || مجازاً، تازه و نو: ملک جوان ، دولت جوان ، بخت جوان ، شهر جوان ، بلاهای جوان ، باده جوان و غیر آن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ).
- جوان پسند ؛ موافق طبع جوان. آنچه جوان آنرا پسندد.
- || هر کار که بعلت صعوبت آن یا بعلت مخالف حفظالصحه بودن آن زود کارمند خود را کشد، مانند طبق کشی ، کناسی ، زه تابی و غیره. بعضی مشاغل جوان پسند است ، یعنی عامل آن پیر نشود و در جوانی میرد. ( یادداشت بخطمرحوم دهخدا ).
- جوان خاطر ؛ دارای اندیشه و فکر جوان. دارای خاطر روشن. جوان طبع :
بار دیگر ره جوان خاطر شد این مداح پیر
از ره مدح جوانبخت و جوان دولت وزیر.سوزنی.- جوان دولت ؛ تازه دولت. تازه بدولت رسیده :
جوان دولت و تیز و گردنکش است
گه خشم سوزنده چون آتش است.فردوسی.که ازجمله تاجداران روم
جوان دولتی بود از آن مرز و بوم.نظامی.چو دیرینه روزی سر آورد عهد
جوان دولتی سر برآرد ز مهد.سعدی.- جوان رنگی ؛ که رنگ جوان دارد. که بظاهر جوان است :
پیری عالم نگر و تنگیش
تا نفریبی بجوان رنگیش.نظامی.- جوان رویی ؛ جوان روی بودن :
از جوانی بود سیه مویی
وز سیاهی بود جوان رویی.نظامی.- جوان سال ؛ جوان. که در سالهای جوانی است :