لغت نامه دهخدا
نخست آفرین کردبر کردگار
توانا و دارنده روزگار.فردوسی.چنین است آیین چرخ روان
توانا بهرکار و ما ناتوان.فردوسی.تواناو دانا و دارنده اوست
خرد را و جان را نگارنده اوست.فردوسی.به گرسیوز اندر چنان بنگرید
که گفتی میانش بخواهد برید
یکی بانگ برزد براندش ز پیش
توانا نبود او بر آن خشم خویش.فردوسی.بترس از خداوند جان و روان
که هست او توانا و ما ناتوان.( گرشاسبنامه ).که پاکا توانا خدای بزرگ
که دیوی چنین آفریندسترگ ؟( گرشاسبنامه ).تواناست بر دانش خویش دانا
نه داناست آنکو تواناست بر زر.ناصرخسرو.بمعلولی چو یک حکم است و یک وصف این دو عالم را
چرا بی علت سابق توانا باشد و دانا؟ناصرخسرو.با دشمن... توانا جز به مکر نتوان یافت. ( کلیله و دمنه ). چون مرد توانا و دانا باشد مباشرت کار بزرگ او را رنجور نگرداند. ( کلیله و دمنه ).
زخم مهماز و بلای تنگ و آسیب لگام
فحل بر دست توانا برنتابد بیش از این.خاقانی.بربط، کریست هشت زبان کش به هشت گوش
هر دم شکنجه دست توانا برافکند.خاقانی.پیشت آرم ذات یزدان را شفیع
کش عطابخش و توانا دیده ام.خاقانی.به سوی توانا توانا فرست
به دانا هم از جنس دانا فرست.نظامی.ضمیرش کاروان سالار غیب است
توانا را ز دانائی چه عیب است ؟نظامی.گرفتم ز تو ناتوان تر بسی
تواناتر از تو هم آخر کسی.( بوستان ).به بازو توانا نباشد سپاه
برو، همت از ناتوانان مخواه.